تبليغاتX
اشتروت - مرگ دوست

اشتروت

 

 

دوستی ازدواج روح است ، و در آن طلاق و جدائی جایز نیست .

حضرت علی ( ع ) فرموده اند : " با مردم آنچنان بیامیزید که در حال ادامه زندگی با شور

و اشتیاق در اطرافتان بچرخند ، و چون جهانرا بدرود گفتید ، برایتان بگریند " .

زنده شود هر پیش دوست بمیرد                      مرده دل است آنکه هیچ دوست نگیرد .

ای دوست :

 

v     وقتی در مسئله مرگ می اندیشم ، می دانم که این گذرگاه زندگی برای هیچکس

قرارگاه ثابتی نبوده و هیچکس با آب زندگانی دست نیافته است که بتواند خود را از

پنجه های خونین و هول آور مرگ برهاند .

v     می دانم که ما همه در یک مسیر پیش می رویم که پایان آن مشخص ولی گنگ است .

v     می دانم که ما همه می رویم و خاک می شویم تا از تربت ما همه خار و لاله بروید.

v     اما ای دوست ، این پرده نشینی تو در دل خاک ، روح و روانم را که لبریز از مهر تو

بود ، آنچنان آتش زد که گوئی روحم را در کالبد زنده ام نابود ساخت گرچه فنا و بقاء

در نزد ما یکسان بوده و مرگ را یارای آن نیست که روح ما را از هم جدا سازد ، اما براستی

زود بود که دست تطاول به دامن تمنیات ما نرسد و اشتیاق ها و شورهای دوستانه ما به دیار

نیستی رهسپار گردد .

v     ای دوست ، گوئی هنوز مرگت را باور ندارم .

v     مگر نمی دانستی ، پس از تو جز اشک و آه مونسی دیگر نخواهم داشت .

v     مگر در وفایم شک و در خلوصم شبهه داشتی . . . ؟

v     پس چه شد که مرا بدینسان ترک گفتی و چراغ زندگیم را به خاموشی کشاندی !

v     چرا در دریای غم رهایم ساختی و به تنهائی سفر کردی .

v     چرا مهر سکوت بر لب نهاده و پاسخ نمی دهی ؟

v     شگفتا ! اکنون که تو در مغاک خاک تیره رخ نهان ساخته ای ، این چراها برای کیست

 و برای چیست ! ! ؟

v     اما باید بگویم ، با مرگ تو ای دوست شادی دوست بودن و دوست داشتن از من گریخت

و ازاین پس باید هماره با حیرت و حسرت لحظه های از دست رفته درگیر باشم .

هر لحظه که بی تو می رود عمر               مرگ است به نام زندگانی

v     ای دوست بی نظیر ، در تمام این مدت هروقت مهربانیهای ترا به یاد آورده و چهره

خندان و محبت آمیز ترا در نظر مجسم ساخته ام ، خود را بر روی بالهای فرشتگان و سپس

در آسمان یافته ام ، اما چون به یاد می آورم که تو خونسرد و بی اعتنا در بهشت جاویدان

غنوده ای، اما نمی دانم مرا نیز به یاد داری ، یا نه ؟ !

حیف در چشم زدن صحبت یار آخر شد            روی گل سیر ندیدیم و بهار آخر شد .

v     اکنون که غم مرگت چون دریای متلاطمی در دلم موج می زند و مغزم را می فشارد

هر دم به حال مرگ و تباهی درآمده ، چنین در می یابم که پس از مرگت جز یاد خدایتعالی

و توجه به مشیت الله ، هیچ چیز را برای تسکین دل کافی نیابم .

تنم بریزد و خاکم به باد داده شود           هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست !

v     پس من می روم ، تو در اینجا بمان و قالب خاکی را بر خود هموار کن ، تا صورت

بهشتی را باز یابی .

v     من از آفریدگار جهان مسئلت دارم که عبور ترا از عبور گاهت آسان فرماید تا این

فنایت به بقا بدل یابد .

v     اینجا که مدفن نیست ، دیار نیستی است .

v     اینجا عالم سکوت و مرگ است .

زندگی بود آنچه با تو گذشت           به جز آن هرچه بود ، خوابی بود .

 

                                                                " محسن طالعی نیا "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 13:40  توسط مهناز  |