تبليغاتX
اشتروت - سرگذشت

اشتروت

 

 

دریغ و درد اسب بادپائی بود

 

مرا به وادی حیرت رساند و خویش گریخت

 

به این گناه که یک لحظه زندگی کردم

 

به چار میخ تباهی فلک مرا آویخت .

 

فسانه بود محبت چو قصه ی سیمرغ ، به هر دیار که رفتم

 

از او نشانه نبود به پشت هر در بسته سخن زمن می رفت .

 

ولی چو در بگشودم کسی به خانه نبود .

 

فریب بود محبت ، سراب بود امید

 

در این سراب و فریب آه . . .

 

جان هدر کردم .

 

شبی فسانه ی یک زن ، شبی حکایت دوست

 

در این حکایت و افسانه هم ضرر کردم .

 

به خیره سدره دشمنان شدم روزی زمن چو سیل گذشتند .

 

و سخت خندیدند چه سود پیکر من پیکری اثیری بود.

 

که دوستان وفادار هم نمی دیدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط مهناز  |