دریغ و درد اسب بادپائی بود
مرا به وادی حیرت رساند و خویش گریخت
به این گناه که یک لحظه زندگی کردم
به چار میخ تباهی فلک مرا آویخت .
فسانه بود محبت چو قصه ی سیمرغ ، به هر دیار که رفتم
از او نشانه نبود به پشت هر در بسته سخن زمن می رفت .
ولی چو در بگشودم کسی به خانه نبود .
فریب بود محبت ، سراب بود امید
در این سراب و فریب آه . . .
جان هدر کردم .
شبی فسانه ی یک زن ، شبی حکایت دوست
در این حکایت و افسانه هم ضرر کردم .
به خیره سدره دشمنان شدم روزی زمن چو سیل گذشتند .
و سخت خندیدند چه سود پیکر من پیکری اثیری بود.
که دوستان وفادار هم نمی دیدند.
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط مهناز
|
