تبليغاتX
اشتروت - شرح عاشقی

اشتروت

 

 

در کنج خانه ای خلوت ، جوانی نشسته بود و لحظه ای از میان پنجره ،  آسمان پر ستاره را

 

می نگریست و لختی ، به تصویر دخترکی که در دست داشت ، چشم می دوخت .

 

خطوط و رنگ های تصویر ، بر چهره اشمنعکس می شد و اسرار نهان این جهانی و پنهانی های ابدیت را

 

 بر او آشکار می ساخت .

 

تصویر زنی که با او به نجوا نشسته و دیدگانش را به جای گوش ها ، مخاطب قرار داده بود ،  تا به زبان

 

ارواح شناور در فضای اتاق ، با او سخن گوید و هستی او را به دل هایی بدل کند که به نور عشق ، 

 

روشنی یافته و به آتش اشتیاق گداخته شده اند .

 

ساعتی – که گویی دقیقه ای رویایی بیش نبود – گذشت . جوانک ، تصویر را پیش روی نهاد ، قلم و

 

کاغذی برداشت و نوشتن آغازید :

 

محبوب جانم !

 

واقعیت های بزرگ ، همان ها که بر طبیعت  چیره توانند شد ، با واژگان متداول میان انسان ها بازگو 

 

شدنی نیستند ، اما آرامش را مانند راهی در میان جان ها ، بر می گزینند و من در دل شب ، احساس آرامشی 

 

می کنم که گویی در صدد است تا عباراتی لطیف تر از آنچه نسیم بر صفحه ی آب می نگارد ، میان ما رد و

 

بدل کند و نوشته های دل ما را بر یکدیگر باز خواند ، اما چنان که خدای خواسته است که جان ها در بند

 

پیکره ها باشندعشق نیز مرا به بند واژگان کشیده است . . .

 

عزیزم ! می گویند عشق ، آدمی را در آتشی پر شرر می افکند ، و من دریافتم که لحظه های جدایی ،

 

نتوانسته اند خویشتن باطنی ما را از یکدیگر جدا سازند ، چنان که در نخستین دیدارمان دانستم که تو را از

 

 قرن ها پیش می شناخته ام ، و در واقع نخستین نگاهم به تو ، نخستین نگاه نبود . . .

 

عزیزم ! لحظه ای که دل های تبعید شده ی ما در جهان والا ، به یکدیگر نزدیک شدند ، لحظه ای بود ه

 

 باور مرا به ازلی بودن روح و جاودانگی آن ، تقویت کرد .

 

در چنین لحظه ای ، طبیعت ، نقاب از چهره ی عدالت محدود خویش – که ستم پنداشته می شود –

 

بر می گیرد .

 

عزیزم ، آیا گلستانی را که در آن ایستادیم و به چهره ی یکدیگر چشم دوختیم ، به یاد داری ؟ آیا می دانی

 

که نگاهت به من فهماند که محبت تو نسبت به من ، برخاسته از دلسوزی نیست ؟ همان نگاه هایی که به

 

من آموخت ، چگونه لذت هایم را بازگو کنم و به من فهماند بخششی که از عدالت سرچشمه می گیرد ،

 

والاتر است از آنچه که از نیکی بر می آید ، و محبتی که نتیجه ی تغییر شرایط باشد ، به مرداب شبیه تر

 

است .

 

عزیزم ! زندگی در برابر من ، جلوه گری می کند ، همان که آن را بزرگ و زیبا می پسندم ،همان که یاد

 

انسان را بزرگ می دارد و احترام و محبت او را بر می انگیزد ، همان که از لحظه ی دیدار تو

 

آغاز شد و من جاودانگی آن را باور دارم و مطمئنم تو نیز می توانی نیرویی را که خدایدر نهاد من به

 

ودیعت نهاده ،در قالب گفتارها و کردارهای بزرگ ، جلوه گری کنی ، چنان که  پرتو خورشید ،

 

گل های پاک نهاد را در دشت به رویش وا  می دارد  این گونه ،عشق من برای دیگر نسل ها باقی

 

می ماند و چندان فراگیر می گردد گه خودخواهی بدان راه نخواهد یافت ، و در همان حال ، چنان تعلق

 

 به تو خواهد داشت که از ابتذال دور خواهد ماند . . .

 

جوانک این را گفت و به آرامی در اتاق به راه افتاد و از پنجره ، ماه را که از پس افق برآمده

 

 

و به پرتو لطیف مهتاب ، فضا را آکنده بود ، نگریست ، لحظه ای بعد ، در انتهای نامه چنین اضافه کرد :

 

عزیزم ! مرا ببخش که تو را با ضمیر " تو " خطاب کردم . حال آن که تو ، نیمه ی  دیگر وجود منی ، که

 

 از لحظه ی آفرینش به دست خدا ، آن را گم کرده بودم .

 

                                                                      " جبران خلیل جبران "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:27  توسط مهناز  |