تبليغاتX
اشتروت - سفر

اشتروت

 

 

تقدیم به کسی که بسیار . . .

 

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید

و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن رویا ها فرو نبرده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد .

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .

و هنوز من پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد .

و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را به وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:32  توسط مهناز  |