تبليغاتX
اشتروت - لحظه ی گمشده

اشتروت

 

 

 

 مرداب اتاقم کدر شده بود .

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم .

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد .

در باز شد.

و او با فانوسش به درون وزید .

زیبایی رها شده ای بود .

و من دیده به راهش بودم :

رویای بی شکل زندگی ام بود

عطری در چشمم زمزمه کرد .

رگهایم از تپش افتاد .

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد .

در شعله فانوسش سوخت :

زمان در من نمی گذشت

شور بر هنه ای بودم .

او فانوسش را به فضا آویخت .

مرا در روشن ها می جست .

تار و پود اتاقم را پیمود .

و به من راه نیافت .

نسیمی شعله های فانوس را نوشید .

وزشی می گذشت .

و من در طرحی جا می گرفتم .

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا شدم .

پیدا ، برای که ؟

او دیگر نبود

آیا با روح تاریک اتاق آویخت ؟

عطری در گرمی رگهایم جا به جا می شد .

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد .

و من چه بیهوده مکان را می کاوم .

آنی گم شده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:47  توسط مهناز  |