تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

یکی بود ، یکی نبود . 4 شمع به آهستگی می سوختند

 

و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید .

 

شمع اول گفت : " من صلح و آرامش هستم ، اما هیچ کس

 

نمی تواند شعله منرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به

 

زودی می میرم " سپس شعله صلح و دوستی به آرامی

 

ضعیف شد تا به کلی خاموش شد .

 

شمع دوم گفت : " من ایمان هستم ، برای بیشتر آدمها

 

دیگر ضروری نیستم پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم "

 

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت .

 

شمع سوم با ناراحتی گفت : " من عشق هستم ولی توانایی

 

آنرا ندارم که دیگر روشن بمانم ، انسانها منرا در حاشیه

 

زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند

 

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود

 

عشق بورزند " ! طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد .

 

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و 3 شمع خاموش را دید

 

" چرا شما خاموش شده اید ، شما قاعدتا" باید تا آخر روشن بمانید " !

 

سپس شروع به گریه کرد .

 

آنگاه شمع چهارم گفت : " نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می

 

توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم ، من امید هستم " !

 

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید کودک شمع امید را برداشت

 

و بقیه شمع ها را روشن کرد .

 

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:59  توسط مهناز  |