دوستی ازدواج روح است ، و در آن طلاق و جدائی جایز نیست .
حضرت علی ( ع ) فرموده اند : " با مردم آنچنان بیامیزید که در حال ادامه زندگی با شور
و اشتیاق در اطرافتان بچرخند ، و چون جهانرا بدرود گفتید ، برایتان بگریند " .
زنده شود هر پیش دوست بمیرد مرده دل است آنکه هیچ دوست نگیرد .
ای دوست :
v وقتی در مسئله مرگ می اندیشم ، می دانم که این گذرگاه زندگی برای هیچکس
قرارگاه ثابتی نبوده و هیچکس با آب زندگانی دست نیافته است که بتواند خود را از
پنجه های خونین و هول آور مرگ برهاند .
v می دانم که ما همه در یک مسیر پیش می رویم که پایان آن مشخص ولی گنگ است .
v می دانم که ما همه می رویم و خاک می شویم تا از تربت ما همه خار و لاله بروید.
v اما ای دوست ، این پرده نشینی تو در دل خاک ، روح و روانم را که لبریز از مهر تو
بود ، آنچنان آتش زد که گوئی روحم را در کالبد زنده ام نابود ساخت گرچه فنا و بقاء
در نزد ما یکسان بوده و مرگ را یارای آن نیست که روح ما را از هم جدا سازد ، اما براستی
زود بود که دست تطاول به دامن تمنیات ما نرسد و اشتیاق ها و شورهای دوستانه ما به دیار
نیستی رهسپار گردد .
v ای دوست ، گوئی هنوز مرگت را باور ندارم .
v مگر نمی دانستی ، پس از تو جز اشک و آه مونسی دیگر نخواهم داشت .
v مگر در وفایم شک و در خلوصم شبهه داشتی . . . ؟
v پس چه شد که مرا بدینسان ترک گفتی و چراغ زندگیم را به خاموشی کشاندی !
v چرا در دریای غم رهایم ساختی و به تنهائی سفر کردی .
v چرا مهر سکوت بر لب نهاده و پاسخ نمی دهی ؟
v شگفتا ! اکنون که تو در مغاک خاک تیره رخ نهان ساخته ای ، این چراها برای کیست
و برای چیست ! ! ؟
v اما باید بگویم ، با مرگ تو ای دوست شادی دوست بودن و دوست داشتن از من گریخت
و ازاین پس باید هماره با حیرت و حسرت لحظه های از دست رفته درگیر باشم .
هر لحظه که بی تو می رود عمر مرگ است به نام زندگانی
v ای دوست بی نظیر ، در تمام این مدت هروقت مهربانیهای ترا به یاد آورده و چهره
خندان و محبت آمیز ترا در نظر مجسم ساخته ام ، خود را بر روی بالهای فرشتگان و سپس
در آسمان یافته ام ، اما چون به یاد می آورم که تو خونسرد و بی اعتنا در بهشت جاویدان
غنوده ای، اما نمی دانم مرا نیز به یاد داری ، یا نه ؟ !
حیف در چشم زدن صحبت یار آخر شد روی گل سیر ندیدیم و بهار آخر شد .
v اکنون که غم مرگت چون دریای متلاطمی در دلم موج می زند و مغزم را می فشارد
هر دم به حال مرگ و تباهی درآمده ، چنین در می یابم که پس از مرگت جز یاد خدایتعالی
و توجه به مشیت الله ، هیچ چیز را برای تسکین دل کافی نیابم .
تنم بریزد و خاکم به باد داده شود هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست !
v پس من می روم ، تو در اینجا بمان و قالب خاکی را بر خود هموار کن ، تا صورت
بهشتی را باز یابی .
v من از آفریدگار جهان مسئلت دارم که عبور ترا از عبور گاهت آسان فرماید تا این
فنایت به بقا بدل یابد .
v اینجا که مدفن نیست ، دیار نیستی است .
v اینجا عالم سکوت و مرگ است .
زندگی بود آنچه با تو گذشت به جز آن هرچه بود ، خوابی بود .
" محسن طالعی نیا "
