تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت

 

نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه ی چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند

 

و زیبا شد ، و سرشار از شادی های شگرف .

 

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ، و جهان گرداگردمان را هم دوست

 

می داشتیم ؛ زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان

 

شده بود .

 

هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم ، روزهامان پرواز می کردند و شب هامان

 

آکنده از رویا بودند ؛ زیرا که اندوه زبان گویایی داشت ، و زبان من هم از اندوه گویا

 

شده بود .

 

هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم ، همسایگان ما کنار پنجره هایشان

 

می نشستند و گوش می دادند ؛ زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ

 

ها مان پر از یادهای شگفت .

 

هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم ، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند

 

و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند . بودند کسانی که از دیدن ما غبطه

 

می خوردند ، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم .

 

ولی اندوه من مرد ، چنان که همه چیزهای زنده می میرند ، و من تنها مانده ام

 

که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم .

 

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند .

 

هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

 

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند .

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند " ببینید ،

 

این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است . "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:50  توسط مهناز  |