تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

 

از ژرفای دلم ، مرغی به دل آسمان پر گشود .

هرچه برتر می شد ، بزرگ و بزرگ تر می گردید .

نخست پرستویی بود ،پس چکاوکی شد ، آن گاه عقابی و سپس به گسترده ی

ابر بهاران و سرانجام تمامی سپهر پرستاره را فرا گرفت .

از دلم مرغی به آسمان در پرواز شد . و هرچه فراتر پرید بزرگ تر . لیک هنوز در دل من بود .

آه ای ایمان من ، ای خرد رام نشده ام ، چگونه به بلندای تو پرواز توانم

و ببینم نقش بر سپهر بسته ابرخویشتن آدمی را ؟

چگونه دریای درون را به میغ دگر گردانم و با تو در کرانه ی کیهان به جنبش درآیم ؟

چگونه تواند زندانی نمازگاه ، گنبدهای زرین آن ببیند ؟

چگونه دل میوه تواند کالبد آن از برون فراگیرد ؟

آه ای ایمان ، این منم در پس این میله های سیمین آبنوس

به زنجیر که پروازم  نیارست .

ولی از دلم تو به آسمان پر شوی و این دل من است که

تو را نگاه می دارد و باید که خرسند باشم .

 

" جبران خلیل جبران "

 ( امروز دلم خیلی گرفته بود یاد این متن افتادم )

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:20  توسط مهناز  |