از ژرفای دلم ، مرغی به دل آسمان پر گشود .
هرچه برتر می شد ، بزرگ و بزرگ تر می گردید .
نخست پرستویی بود ،پس چکاوکی شد ، آن گاه عقابی و سپس به گسترده ی
ابر بهاران و سرانجام تمامی سپهر پرستاره را فرا گرفت .
از دلم مرغی به آسمان در پرواز شد . و هرچه فراتر پرید بزرگ تر . لیک هنوز در دل من بود .
آه ای ایمان من ، ای خرد رام نشده ام ، چگونه به بلندای تو پرواز توانم
و ببینم نقش بر سپهر بسته ابرخویشتن آدمی را ؟
چگونه دریای درون را به میغ دگر گردانم و با تو در کرانه ی کیهان به جنبش درآیم ؟
چگونه تواند زندانی نمازگاه ، گنبدهای زرین آن ببیند ؟
چگونه دل میوه تواند کالبد آن از برون فراگیرد ؟
آه ای ایمان ، این منم در پس این میله های سیمین آبنوس
به زنجیر که پروازم نیارست .
ولی از دلم تو به آسمان پر شوی و این دل من است که
تو را نگاه می دارد و باید که خرسند باشم .
" جبران خلیل جبران "
( امروز دلم خیلی گرفته بود یاد این متن افتادم )
