می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می روم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم ، تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ، ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگزیرم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که به پرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده بلب خونین دل
می روم ، از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:24  توسط مهناز
|
