تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

 

مشو ، مشو ، زمن خسته دل جدا ای دوست

مکن ، مکن ، به کف اندهم رها ای دوست

 

برس ، که بی تو مرا جان به لب رسید ، برس

بیا که بر تو فشانم روان ، بیا ای دوست

 

بیا ، که بی تو مرا برگ زندگانی نیست

بیا ، که بی تو ندارم سر بقا ای دوست

 

اگر کسی به جهان در ، کسی دگردارد

من غریب ندارم مگر ترا ای دوست

 

چه کرده ام که مرا مبتلای غم کردی ؟

چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست ؟

 

کدام دشمن بدگو میان ما افتاد ؟

که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست

 

بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل

بر غم دشمن ، شاد از درم درآ ای دوست

 

از آن نفس که جدا گشتی از من بیدل

فتاده ام به کف محنت میا ز ما ای دوست

 

چو از زبان منت هیچگونه سودی نیست

مخواه بیش ، زیان من گدا ای دوست

 

ز لطف گرد دل بی غمان بسی گشتی

دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست

 

ز روی لطف و کرم شاد کن به روی خودم

که کرد بار غمت پشت من دو تا ای دوست

 

ز  همرهی  عراقی  ز  راه  واماندم

ز لطف بر در خویشم رهی نما ای دوست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط مهناز  | 

 

 

دریغ و درد اسب بادپائی بود

 

مرا به وادی حیرت رساند و خویش گریخت

 

به این گناه که یک لحظه زندگی کردم

 

به چار میخ تباهی فلک مرا آویخت .

 

فسانه بود محبت چو قصه ی سیمرغ ، به هر دیار که رفتم

 

از او نشانه نبود به پشت هر در بسته سخن زمن می رفت .

 

ولی چو در بگشودم کسی به خانه نبود .

 

فریب بود محبت ، سراب بود امید

 

در این سراب و فریب آه . . .

 

جان هدر کردم .

 

شبی فسانه ی یک زن ، شبی حکایت دوست

 

در این حکایت و افسانه هم ضرر کردم .

 

به خیره سدره دشمنان شدم روزی زمن چو سیل گذشتند .

 

و سخت خندیدند چه سود پیکر من پیکری اثیری بود.

 

که دوستان وفادار هم نمی دیدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط مهناز  | 

 

سال نو مبارک

 

آخر این تیره شب هجر به پایان آید

آخر این درد مرا نوبت درمان آید

 

چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان

آخر این گردش ما نیز به پایان آید

 

آخر این بخت من از خواب درآید سحری

روز آخر نظرم بر رخ جانان آید

 

یافتم صحبت آن یار ، مگر روزی چند

این همه سنگ محن بر سر ما زان آید

 

تا بود گوی دلم در خم چوگان هوس

کی مرا گوی غرض در خم چوگان آید؟

 

یوسف گم شده را گرچه نیابم به جهان

لاجرم سینه ی من کلبه ی احزان آید

 

بلبل آسا همه شب تا به سحر ناله زنم

بو که بویی به مشامم ز گلستان آید

 

او چه خواهد ! که همی با وطن آید ، لیکن

تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید

 

به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب !

که نه هر خار و خسی لایق بستان آید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:26  توسط مهناز  |