در کنج خانه ای خلوت ، جوانی نشسته بود و لحظه ای از میان پنجره ، آسمان پر ستاره را
می نگریست و لختی ، به تصویر دخترکی که در دست داشت ، چشم می دوخت .
خطوط و رنگ های تصویر ، بر چهره اشمنعکس می شد و اسرار نهان این جهانی و پنهانی های ابدیت را
بر او آشکار می ساخت .
تصویر زنی که با او به نجوا نشسته و دیدگانش را به جای گوش ها ، مخاطب قرار داده بود ، تا به زبان
ارواح شناور در فضای اتاق ، با او سخن گوید و هستی او را به دل هایی بدل کند که به نور عشق ،
روشنی یافته و به آتش اشتیاق گداخته شده اند .
ساعتی – که گویی دقیقه ای رویایی بیش نبود – گذشت . جوانک ، تصویر را پیش روی نهاد ، قلم و
کاغذی برداشت و نوشتن آغازید :
محبوب جانم !
واقعیت های بزرگ ، همان ها که بر طبیعت چیره توانند شد ، با واژگان متداول میان انسان ها بازگو
شدنی نیستند ، اما آرامش را مانند راهی در میان جان ها ، بر می گزینند و من در دل شب ، احساس آرامشی
می کنم که گویی در صدد است تا عباراتی لطیف تر از آنچه نسیم بر صفحه ی آب می نگارد ، میان ما رد و
بدل کند و نوشته های دل ما را بر یکدیگر باز خواند ، اما چنان که خدای خواسته است که جان ها در بند
پیکره ها باشندعشق نیز مرا به بند واژگان کشیده است . . .
عزیزم ! می گویند عشق ، آدمی را در آتشی پر شرر می افکند ، و من دریافتم که لحظه های جدایی ،
نتوانسته اند خویشتن باطنی ما را از یکدیگر جدا سازند ، چنان که در نخستین دیدارمان دانستم که تو را از
قرن ها پیش می شناخته ام ، و در واقع نخستین نگاهم به تو ، نخستین نگاه نبود . . .
باور مرا به ازلی بودن روح و جاودانگی آن ، تقویت کرد .
عزیزم ، آیا گلستانی را که در آن ایستادیم و به چهره ی یکدیگر چشم دوختیم ، به یاد داری ؟ آیا می دانی
که نگاهت به من فهماند که محبت تو نسبت به من ، برخاسته از دلسوزی نیست ؟ همان نگاه هایی که به
من آموخت ، چگونه لذت هایم را بازگو کنم و به من فهماند بخششی که از عدالت سرچشمه می گیرد ،
است .
و به پرتو لطیف مهتاب ، فضا را آکنده بود ، نگریست ، لحظه ای بعد ، در انتهای نامه چنین اضافه کرد :
عزیزم ! مرا ببخش که تو را با ضمیر " تو " خطاب کردم . حال آن که تو ، نیمه ی دیگر وجود منی ، که
از لحظه ی آفرینش به دست خدا ، آن را گم کرده بودم .
" جبران خلیل جبران "
