تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

 

تقدیم به کسی که بسیار . . .

 

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید

و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن رویا ها فرو نبرده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد .

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .

و هنوز من پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد .

و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را به وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:32  توسط مهناز  | 

 

 

 

 مرداب اتاقم کدر شده بود .

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم .

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد .

در باز شد.

و او با فانوسش به درون وزید .

زیبایی رها شده ای بود .

و من دیده به راهش بودم :

رویای بی شکل زندگی ام بود

عطری در چشمم زمزمه کرد .

رگهایم از تپش افتاد .

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد .

در شعله فانوسش سوخت :

زمان در من نمی گذشت

شور بر هنه ای بودم .

او فانوسش را به فضا آویخت .

مرا در روشن ها می جست .

تار و پود اتاقم را پیمود .

و به من راه نیافت .

نسیمی شعله های فانوس را نوشید .

وزشی می گذشت .

و من در طرحی جا می گرفتم .

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا شدم .

پیدا ، برای که ؟

او دیگر نبود

آیا با روح تاریک اتاق آویخت ؟

عطری در گرمی رگهایم جا به جا می شد .

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد .

و من چه بیهوده مکان را می کاوم .

آنی گم شده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:47  توسط مهناز  |