من و ساحل ، دو دلداده ایم که شوق ، ما را به یکدیگر نزدیک ، و هوا ما را دور می گرداند .
از پس افق های آبی آمده ام تا کف نقره فام خویش را به ماسه ی زرین ساحل درآمیزم و گرمای
درون را با آب دهام خویش ، بکاهم .
سپیده دمان ، قانون دلدادگی را به گوش دلدارم می خوانم تا مرا در آغوش کشد . عصرگاهان ،
نیایش اشتیاق سر می دهم و او مرا می بوسد .
من ، لجباز و بی قرارم ، اما دلدارم ، همدم شکیبایی و هم پیمان بردباری است .
به هنگام برکشند ، دلدار را در بر می گیرم و در پی آن ، به وقت فرو کشند ، بر گام هایش فرود می آیم .
هرگاه که پریان دریا ازژرفا فرا می آیند و بر صخره ها می نشینند تا ستارگان را بنگرند ،
گرد آنها دست افشانی می کنم . آن گاه که دلداده ای از رنج فراق زیبارویی شکوه می کند ، با آه و
ناله ی او هم نوا می شوم .
بارها صخره های سخت را بانگ دادم و به لبخند ، با آنها مزاح کردم ، اما خنده ای
سر ندادند . چه جسدهای نیمه جانی را که از ژرفای دریا ، به ساحل نجات رساندم و چه
مرواریدهایی که از میانه ی دریا ربودم و به خداوندگاران زیبایی بخشیدم !
در آرامش شبانگاه، هنگامی که خواب بر آفریدگان چیره می گردد ، من بیدارم ، گاهی ترانه
می سرایم و گاهی نیز ناله می کنم . وای بر من ! که شب بیداری ، جانم را می کاهد ،
اما هرچه باشد ، من عاشقم و حقیقت عشق ، جز بیداری هیچ نیست ، این است زندگی
من و آنچه برای ایجادش زیسته ام .
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:10  توسط مهناز
|
