تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

ای شریک لحظه های زندگی ام ! به من نزدیک شو و مگذار نفس های سرد برف ،

پیکرمان را از یکدیگر باز دارد ، در کنار آتشدان ، نزدیک من بنشین که آتش ، نوبرانه ی

زمستان است ، با من از دستاورد نسل ها سخن بگو ، که گوش جانم از شنیدن ناله ی باد

و مویه ی ذرات به تنگ آمده است .

درها و پنجره ها را بر بند ، که چهره ی غضبناک آسمان ، اندوهگینم می کند و دیدن منظره ی

شهری که چون مصیبت زدگان به زیر بار برف قامت خم کرده ، دلم را به درد می آورد .

ای همدم لحظه هایم ! چراغ را از روغن آکنده کن ، مبادا خاموش شود ، کنار آتش بنشین تا آن

چه را که گذر روزگار بر رخساره ات نگاشته ، عیان بینم . . .

خمره ی باده را پیش آر تا بنوشیم و یاد موسم درو را زنده داریم .

پیش آی . . . ، نزدیک شو ای دلدار جانم ! آتش به سردی گراییده و نزدیک است که خاکستر ،

آن را فرو پوشاند . . . به من بپیوند ، که چراغ خاموش شده و تاریکی بر آن چیره گشته است . . .

و اکنون که پلک هامان به باده ی روزگار سنگین شده ، با دیدگانی که خواب آلودگی آن را سرمه کشیده ،

 مرا بنگر . . . مرا در بر گیر ، پیش از آن که خواب شیرین در آغوشم کشد . مرا ببوس ،

که برف همه چیز را فرو پوشاند . جز بوسه ی تو . . .

عزیزم ! چه ژرف است دریای خواب ، و چه دور است سپیده ی صبح !

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:44  توسط مهناز  |