ای شریک لحظه های زندگی ام ! به من نزدیک شو و مگذار نفس های سرد برف ،
پیکرمان را از یکدیگر باز دارد ، در کنار آتشدان ، نزدیک من بنشین که آتش ، نوبرانه ی
زمستان است ، با من از دستاورد نسل ها سخن بگو ، که گوش جانم از شنیدن ناله ی باد
و مویه ی ذرات به تنگ آمده است .
درها و پنجره ها را بر بند ، که چهره ی غضبناک آسمان ، اندوهگینم می کند و دیدن منظره ی
شهری که چون مصیبت زدگان به زیر بار برف قامت خم کرده ، دلم را به درد می آورد .
ای همدم لحظه هایم ! چراغ را از روغن آکنده کن ، مبادا خاموش شود ، کنار آتش بنشین تا آن
چه را که گذر روزگار بر رخساره ات نگاشته ، عیان بینم . . .
خمره ی باده را پیش آر تا بنوشیم و یاد موسم درو را زنده داریم .
پیش آی . . . ، نزدیک شو ای دلدار جانم ! آتش به سردی گراییده و نزدیک است که خاکستر ،
آن را فرو پوشاند . . . به من بپیوند ، که چراغ خاموش شده و تاریکی بر آن چیره گشته است . . .
و اکنون که پلک هامان به باده ی روزگار سنگین شده ، با دیدگانی که خواب آلودگی آن را سرمه کشیده ،
مرا بنگر . . . مرا در بر گیر ، پیش از آن که خواب شیرین در آغوشم کشد . مرا ببوس ،
که برف همه چیز را فرو پوشاند . جز بوسه ی تو . . .
عزیزم ! چه ژرف است دریای خواب ، و چه دور است سپیده ی صبح !