تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

بدبینی

 

 

به مغازه گل فروشی می رسی ، می خواهی یک گل سرخ بخری

داخل مغازه می شوی ، عطر گل ها جانت را تازه می کند.

ابتدا گلی بر می داری اما قبل از اینکه آن را بخری ، پشیمان می شوی

" گل خیلی زود خشک می شود ."

کنار رودخانه می روی ، صدای جریان آب گوشت را نوازش می دهد .

ونسیم خنکای رودخانه روحت را صیقل می دهد.

زیر اندازت را بر می داری تا کنار رودخانه بیندازی ولی زود منصرف می شود.

" کمی جلوتر ، آشغالهایشان را داخل رودخانه ریخته اند ."

به خانه می رسی ، نیاز به آرامش خانه در رگهایت جریان پیدا می کند .

زنگ خانه را به صدا در می آوری ، قدم هایت را داخل اتاق می گذاری

لبخند به صورتت می دود.

اما قبل از اینکه دیگران از لبخند تو لذت ببرند اژدهای اخم ، لبخندت را می بلعد.

" لبخند توقع دیگران را دو برابر خواهد کرد ."

نعمت ها ، زیبایی ها و خوشی ها اطرافت را پر کرده اند.

به هر طرف نگاه کنی ، لطفی شامل حالت شده است ،

اما تو خودت نمی خواهی این زیبایی ها را ببینی .

خودت نمی خواهی از این نعمت ها لذت ببری .

صبح ها به شب می رسند و روزها از پی هم می آیند و تو چشمت را بر تک تک

زیبایی های زندگی بسته ای و گوشت را بر همه صداهای زشت و نافرجام باز کرده ای.

آسیاب عمر آهسته می چرخد و گرد پیری را بر چهره ات می نشاند .

عمری که هر لحظه اش می توانست پر از شادی و زیبایی باشد ولی

تو آن را با افکارت ، با سخت گیری های بی موردت و با لجاجت های

دائمی ات تبدیل به یک زندگی سرد و یکنواخت و سیاه کرده ای.

آسیاب عمر هنوز می چرخد و فرصت های خوبی را در اختیارت قرار می دهد.

اما تو خیال نداری از آنها لذت ببری .

چون تو موفق ترین ! انسان " شکست خورده " در رودخانه زندگی هستی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط مهناز  | 

 

تردید

یکی از بستگانت مرده است

او را وسط اتاق خوابانده اند و پارچه سفیدی روی آن کشیده اند.

تمام موهای بدنت سیخ شده اند.

می ترسی جلو بروی

به بهانه ای خودت را به اتاق دیگر می رسانی

مرده را برای تشییع جنازه می برند و تو باید در مراسم خاکسپاری شرکت کنی .

مرده را به غسال خانه تحویل می دهند.

به مرده شور فکر می کنی .

او در روز به چند مرده دست میزند ؟

مرده شور دست های مرده را گرفته و او را پهلو به پهلو می کند.

فرار را بر قرار ترجیح میدهی به هوای آزاد احتیاج داری

" چرا او از مرده ها نمی ترسد ؟ "

با خودت شرط می کنی روزی هزار بار بگویی که دیگر از مرده ها نمی ترسی

اما می دانی دوباره پایت به قبرستان برسد ترس وجودت را می گیرد .

چون تو هنوز به این باور قلبی نرسیده ای که وقتی قلب از حرکت ایستاد و مغز به

کار خود خاتمه داد جسم انسان با یک تکه چوب هیچ فرقی ندارد.

هنوز در گورستان هستی و به باورهای قلبی ات فکر می کنی.

اگر " یقین " داشتی که درس خواندن فقط به نفع خودت است امروز سال هفتم

کارشناسی را پشت سر نمی گذاشتی.

اگر " یقین " پیدا کرده بودی که کمک به مردم همان یاری رساندن به زندگی ات است

هر لحظه به فکر نقشه کشیدن برای زمین خوردن دیگران نبودی.

اگر " یقین " داشتی که . . . . .

اما تو فقط روزی هزار بار تکرار می کنی که " نباید بی اراده باشم "

" نباید به کسی ظلم کنم "  " نیاید عصبانی شوم " و . . . .

واین تکرارها هر روز ادامه دارد و تو بدون این که عملی داشته باشی صدها جمله را تکرا ر

می کنی اما هنوز " تردید " داری که عمل به این کارها منفعتی را به دنبال دارد و این

تکرارهای دائمی بهترین بال پروازت شده است تا به سقوط در دره " شکست " و نابودی

کمکت کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:13  توسط مهناز  | 

 

پوچی

متولد شدی و ندانستی برای " چه " !

زندگی کردی ولی نمی دانی " چگونه " !

و روزی می میری بدون اینکه بدانی " چرا " !

گاهی احساس می کنی که منزوی و تنها هستی .

گاهی می فهمی که مضطرب و مرددی .

همه فکرها و تدبیرهایت را جمع می کنی و یک تصمیم اساسی می گیری

ولی هیچ وقت نمی توانی تصمیم هایت را عملی کنی .

پس به این فکر می افتی که خط و مشی اصلی تداوم زندگی ات را به دیگران بسپاری

منتظر می مانی تا ارزش ها و ضد ارزش ها را دیگران برایت تعیین کنند.

و تو را با هر اظهار نظر به سمتی هدایت نمایند.

یک روز موهایت را بلند می کنی و روغن می زنی .

یک روز لباسی که رنگ و مدل سال است را انتخاب می کنی .

و روز دیگر راهب می شوی و موهایت را کوتاه می کنی و لباس سفید می پوشی.

احساس می کنی که ارزش های مثبت و پایدار پیدا نخواهی کرد و آن وقت

" ایده آل هایت را به هم می ریزد " .

و تورا به سمت یک هویت منفی می کشاند

هویتی که برایت مطلوب و دلنشین نیست و شاید برخلاف آنچه روزی آرزویش

را داشتی باشد.

هر روز به وجدان خود خیانت می کنی و هدف اصلی ات را نادیده می گیری

تا آنجا که صدای شکسته شدن و درهم ریختن " شخصیت " واقعی ات به

گوش همه می رسد .

و احساس ویرانی درونی در وجودت ریشه می دواند .

و آن وقت تو بهترین جلوه از یک انسان بی هدف و " شکست خورده " هستی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 12:40  توسط مهناز  | 

 

سرگردانی

وسایلت را جمع کرده ای

ساکت را بسته ای

و عازم سفری

سوار ماشین می شوی

ابتدا به طرف شرق می روی و به بیابان و کویر می رسی

اطرافت را نگاه می کنی

تو قصد آمدن به کویر را نداشتی

مسیرت را عوض می کنی و به طرف غرب می روی

کوه های سر به فلک کشیده مقابلت می ایستند

به آنها خیره می مانی

سوز کوهستان گو نه هایت را سرخ می کند.

کمی فکر می کنی

مقصد تو کوهستان نبود

فرمان را می چرخانی و این بار به طرف شمال می روی

رطوبت کنار دریا ریه هایت را پر می کند

و عطر کاج جنگل ها سلول های مغزت را نوازش می دهد

ولی اینجا مقصد دلخواه تو نیست

اصلا" راه را اشتباه آمده ای

مقصد تو نه " شرق " بود و نه " غرب " و نه حتی " شمال " .

شاید استقامت نخل ها و عظمت اقیانوس هاست

که تورا به سمت خود می کشاند.

و تو به طرف جنوب روانه می شوی . . . . .

فرصت های زیادی را از دست داده ای و هنوز هم نمی دانی

دنبال چه هستی و مقصدت کجاست ؟

هنوز هدف اصلی خلقت و آفرینش جهان را پیدا نکرده ای

نمی دانی مقصد اصلی در مسیر زندگی ات کجاست .

اما تو که نمی دانی به کجا می خواهی بروی چگونه انتظار

داری به مقصد برسی تا از این سرگردانی و بلا تکلیفی

خلاص شوی ولی تو باز می روی بدون اینکه بدانی به

                                              کجا باید برسی ؟

چون می خواهی مسیر "شکست " را با موفقیت طی کنی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 21:14  توسط مهناز  | 

 

ناامیدی

داخل ماشین می نشینی . ماشین را روشن می کنی و پایت را روی گاز فشار می دهی

ماشین از جا کنده می شود چون پر از بنزین است.

به طرف جلو می روی ولی به جای اینکه جلو را ببینی در آینه عقب ماشین را نگاه می کنی

آنقدر به مسیری که طی کرده ای توجه داری که یادت می رود مسیر طولانی تری برای

رفتن در مقابلت هست.

مردم را اطراف خودت می بینی که جلو راهشان را نگاه می کنند تا در چاله های مسیر زندگی

نیفتند و فقط گاهی در آینه ها به عقب نگاه می کنند تا اشتباهات گذشته را تکرار نکنند.

اما تو به گذشته نگاه می کنی و اشتباه ها مایوست می کنند و جرات ادامه دادن راه را از تو

می گیرند . در آینه به عقب ماشین خیره شده ای کم کم فراموش می کنی که کجا باید

ترمز کنی و کجا چراغ های خطرت را به کار اندازی .

حتی یادت میرود باید پایت را روی گاز فشار بدهی تا ماشین حرکت کند و تا آنجا پیش

می روی که لحظه های شکست همیشه مقابل چشمهایت تداعی می شوند و امید جلو

رفتن را از تو می گیرند و تو را آرام  آرام در مسیر " شکست " پیش می برند.

* خودت را زیر فشار روانی مگذار . بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش

را نداری . . . .

                                                                          " گابریل گارسیا مارکز "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:32  توسط مهناز  |