تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

دنیا طلبی

زندگی را میان دو قید زمانی تولد و مرگ و یک قید مکانی دنیا خلاصه کرده ای

به حیات ماورایی و معنویی خارج از دنیای مادی اعتقادی نداری.

فقط آنچه را با چشم می بینی می پذیری .

هنوز به این باور قلبی نرسیده ای که می شود " نیکی کرد و در دجله انداخت "

هر کس به تو بدی کرده است همان لحظه تلافی می کنی .

اگر دوستی به تو خیانت می کند

آرام و قرار نداری و به دنبال فرصت مناسبی هستی تا رازهای پنهانی اش را فاش

نمایی .

هر لحظه ات پر شده است از جدال و مبارزه با آنچه دوستان و آشنایان بر سرت

آورده اند. هر دقیقه ات سرشار از نقشه هایی است  که بتواند حق بر باد برفته ات

را از حلقوم روزگار بیرون بکشد.

اگر در مسیر زندگی کسی را دیدی که طوفان تقدیر کلاهش را برده بود.

سریع آن را از زمین بردار و بر سر خودت بگذار .

همه باورهای قلبی ات را دور بریز و نداهای فطری ات را نشنیده بگیر .

اصلا" نباید به دیگران کمک کنی همین حق ناچیز بر جای مانده ات را با چنگ و دندان

محکم نگه دار .

تو فقط چند صباحی فرصت داری تا سهم خود را از دایره قسمت بگیری.

پس با شتاب پیش برو و بر صورت همراهانت چنگ بزن تا زودتر از همه بتوانی

دنیا را تصاحب کنی .

دنیا را در دستانت بگیر و پیروز مندانه لبخند بزن .....

اما ناگهان چیزی فرا می رسد که از همه نقشه های تو با تدبیرتر و از همه قدرت های

تو توانمند تر است و می تواند در کمتر از ثانیه ای دنیا را از چنگال تو بیرون بیاورد.

وآن وقت " مرگ " به عنوان غمناک ترین سمفونی در طول تاریخ برایت نواخته می شود

و تو موفق ترین انسان " شکست خورده " محسوب می شوی .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:44  توسط مهناز  | 

 

 

عیب جویی

ذره بینی در دست می گیری. آن را به چشمانت نزدیک می کنی .

و جست وجو آغاز می شود. اول روی صورت مادرت می گیری  احساس می کنی

که چقدر بینی مادرت بزرگ و زشت است و اصلا" به چشمهایش نمی خورد .

ذره بین را می چرخانی و به طرف پدرت می گیری . از دیدن لب های بزرگ شده

پدرت خنده ات می گیرد.باز می چرخی و ذره بین را روی صورت یکی از دوستانت

می گیری و از ناهماهنگیهای چشمهایش تعجب می کنی .

یک چشم او زیر ذره بین درشت و چشم دیگرش کوچک دیده می شود و تو دیگر

نمی توانی جلوی خنده ات را بگیری .

و بلند بلند می خندی ....

هر روزت پر شده است از تجسس در رفتار و گفتار دیگران

پیدا کردن عیب ها و زشتی های اطرافیان

به چنگ آوردن بدی ها و نقص های دوستان

و هر شب ات پر شده است از نقشه کشیدن و فکر کردن برای شکار عیبهای انسان ها.

شب ها و روزهایت را با ذره بین سرگرم هستی و لحظه هایت پر از خنده

و تمسخر می شود.

اما فراموش می کنی آینه ای در مقابلت هست که می تواند بدون درشت نمایی

عیب هایت را نشان بدهد .

شاید دیگر فرصت نداشته باشی تا لکه های کبودی که صورتت را پوشانده است

درمان کنی چون همیشه در حال جست و جوی نقص های دیگران هستی .

و آن وقت ذره بین " عیب جویی " عصای کمکی می شود که تورا در سریعتر

پیمودن مسیر " شکست " همراهی می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 12:32  توسط مهناز  | 

 

خودخواهی

تو چیزی یا کسی را دوست داری که هنگام عشق ورزیدن به او

از تمام دنیا متنفر و منزجر می شوی تو عاشق کسی هستی که

با همراهی اش یا به دست آوردنش دیگر قدرت ادامه دادن  و

جلو رفتن را نداری .

شاید هم عاشق چیزی باشی که وقتی در دستان توست باز هم

احساس کمبود و پوچی تورا رها نمی کند .

این انتخاب برگزیده ترین عشق است برای گمراهی و کوتاه ترین

مسیر است برای " شکست " .

قدم هایت را در مسیر این عشق محکم می کنی و می بینی

بجای اینکه نیاز فطری ات را برطرف کند و تو را باهمه هستی

پیوند بزند اسیر و گرفتار یک چیز یا یک انسان خاص کرده است .

* از من به شما توصیه که هیچ وقت عاشق نشوید.

نصیحت همه عالم به گوش من باد است.

                                                           حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:51  توسط مهناز  | 

 

عصبانیت

مادرت

دقیقا" بر عکس خواسته هایت رفتار می کند.

همسرت

همان حرفی را زده که تو از آن متنفری

دوستت

همان کاری را کرده که به آن حساسیت ویژه و خاص داری.

آن وقت نفس هایت تند می شود .

و همراه با آن خون به چشمانت می دود .

رگ گردنت بیرون می زند و تو دیگر نمی توانی آرام حرف بزنی

باید دشنام بدهی و اطرافیانت را تحقیر کنی.

اصلا" به فکر نفس عمیق کشیدن نباش

اصلا" آب به صورتت نزن

حتی پیاده روی هم نکن و موقعیت خودت را تغییر نده .

فقط یکجا بایست و نعره بزن و هرچیز که به دستت رسید به در

و دیوار پرتاب کن .

آن وقت تو موفق ترین انسان " شکست خورده " ای چون کوچه

پشیمانی ات بن بست است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 20:56  توسط مهناز  | 

 

تمسخر

در یک جمع دوستانه نشسته ای احساس های گوناگون به تو حمله ور

شده اند . از لباس خودت راضی نیستی . از حرف هایی که دیگران می زنند

و تو از آنها سر در نمی آوری کلا فه ای.

از مو قعیتهای اجتماعی مطلوبی که دیگران به دست آورده اند عصبانی هستی

به خودت نگاه می کنی و می بینی که زیر بار خواسته های اولیه ات کمر خم

کرده ای . به اطرافت نگاه میکنی که کم آورده ای و باید راهی را برای خود نمایی

پیدا کنی . آن وقت است که شمشیر تمسخر را به دست می گیری .

و موفق ترین آدم بهترین شخص است برای تمسخر کردن چون دیگران هم برای

جبران کمبودهای خودشان به حرف های تو با صدای بلند خواهند خندید.

تو شروع می کنی  شاید از لباسش. شاید از نوع غذا خوردنش و........

اما نمی دانی که با زبان بی زبانی به دوستانت می گویی : به موقعیت

او حسادت کرده ای  و در دلت به شخصیت او غبطه می خوری .

مسخره اش می کنی تا دیگران به او بخندند اما در دلت می دانی که

خودت از همه سزاوارتری برای خندیدن و مسخره کردن .

می فهمی که نیمی از خنده ها به خاطر مسخره کردن خود توست اما

به روی خودت نمی آوری و باز برای بالا بردن شخصیت خیالی ات  در

مرداب تمسخر غوطه ور می شوی چون مطمئن هستی که باید تا

قله " شکست " پیش رفت .........

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 20:20  توسط مهناز  | 

 

حسادت

او همسر خوبی دارد و تو نداری .

او در خانواده معروفی به دنیا آمده است و

تو از آن محرومی . او تحصیلات عالی دارد و

تو هنوز پشت سد کنکور ماند ه ای .

به او نگاه می کنی و شعله های حسادت در

دلت زبانه می کشد و فکر موفقیت های او

شب و روزت را به خودش مشغول می کند .

او همچنان جلو می رود ولی تو یکجا نشسته ای

تا حسادت قلبت را پاره پاره کند و آتش آن وجودت

را بسوزاند. غافل از اینکه تو می خواستی او موفق

نباشد ولی حسادت تو را از موفقیت باز داشته است.

تو آرزوی ازدست رفتن امکانات و خوشی های دیگری

را داشتی اما ای .........

چون " خوشبخت " کسی است که آرزوی داشتن

نعمتی را دارد بدون اینکه نداشتن آن نعمت را برای

دیگری بخواهد و " بدبخت " کسی است که نعمتی

را می خواهد ودر آرزوی از دست دادن آن برای

دیگری است .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط مهناز  |