تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

آرزو

آرزو بد نیست طغیانش بد است

هست دریا خوب و طوفانش بد است

سرت را روی زمین می گذاری و چشمانت را می بندی

آرزوهایت را یکی یکی می شماری و خیال هایت را به هم گره

می زنی تا دنیای خیالی ذهنت جان بگیرد.

آن وقت تو در خانه ای زندگی می کنی که همه امکانات دنیایی و

رفاهی را دارد.یا رئیس شرکتی می شوی که نمی توانی صفرهای

رقم سود آخر ماهش را بشماری.

ناگهان چشمانت را باز می کنی و می بینی که کاملا" در پیله خیال

و آرزو فرو رفته ای . می بینی که دوستانت که روزی در کنار یکدیگر

گام بر می داشتید حالا آنها جلو رفته اند و فرسنگها از تو فاصله

گرفته اند. باز تو نشسته ای و بادبادکهای آرزویت را در آسمان

وهم به هوا می فرستی و برای در آغوش گرفتن " شکست "

لحظه شماری می کنی .

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:8  توسط مهناز  | 

 

         ۱۲ گام به سوی ناکامی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:5  توسط مهناز  | 

وتمام شب با خود می گویم : چرا چنین به آسمان 

می نگری ؟

آخرین ستاره دنباله دار تصویر او را با خود برد و

ستارهء دنباله دار بعدی سالها بعد از تو خواهد

آمد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:7  توسط مهناز  | 

و به گاه وصال  عشقی آغاز می شود که نثر زندگی را به شعر

مبدل میکند و مفاهیم عمر را به آیاتی بدل می سازد که روزها سراینده ی

آن و شب ها نغمه پردازش شده اند. وصال وحدت دو ملکوت برای

پدید آوردن ملکوت سوم بر عرصه زمین است.

هم پیمانی دو جان نیرو یافته از عشق برای پایداری در برابر کینه ی

روزگار ناتوان است.

وصال دوری دو روح از " دوری " و پیوند آن دو با " پیوند " .

حلقه ای طلایی است از زنجیری که یک سوی آن نگاه است و سوی

دیگر بی نهایت .

اگر نگاه نخستین رخساره محبوب دانه ای باشد که عشق آن را در دشت

دل افکنده و نخستین بوسه از لب دلدار به اولین شکوفه ی شاخه زندگی

می ماند .

همانا "وصال " نخستین میوه اولین شکوفه آن دانه خواهد بود.

 

                                              " جبران خلیل جبران "                

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 20:16  توسط مهناز  |