از بیابان سکوت
از ته جاده تنهایی
با تنی خسته و رنجور و غمین
با دلی تنگ و ورم کرده زعشق
در نگاهم پیچید
بار غم از نگه و نی نی چشمانش ریخت
به میان دل آسوده من
وسپس:
شعله گرم و فریبنده عشق
از دو چشمش جاری
شد به اعماق دلم
با سرودی زیبا
خواندمش در دل خویش
بر دمش بر پر عشق
تا به معراج سپیدار عشق
و سرودم او را
بیت بیت به منظومه طولانی عشق
تا غمش در گذر عشق حیات
در دلش ویران شد
خنده گل کرد بدان چهره وگشت
لقب روشن او روشنتر
سالها شد سپری
زیر انوار پر از جذبه عشق
من و او بشکفتیم
عطر بشکفتن ما
چون نسیمی آمد
در مشام گل یاس
یاس از شوق لبش می خندید
در شب و روز و سحر خوش بودیم
غافل از اینکه دلش بود حباب
آب آن چشمه دل بود سراب
وحباب قلبش با نسیمی ترکید
گنج عشقش پاشید
باد با خود بردش
گم شد اندر نفس سرد هوا
وکنون در دل من یاد او مانده به جا.
