تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

چون نسیمی آمد

از بیابان سکوت

از ته جاده تنهایی

با تنی خسته و رنجور و غمین

با دلی تنگ و ورم کرده زعشق

در نگاهم پیچید

بار غم از نگه و نی نی چشمانش ریخت

به میان دل آسوده من

وسپس:

شعله گرم و فریبنده عشق

از دو چشمش جاری

شد به اعماق دلم

با سرودی زیبا

خواندمش در دل خویش

بر دمش بر پر عشق

تا به معراج سپیدار عشق

و سرودم او را

بیت بیت به منظومه طولانی عشق

تا غمش در گذر عشق حیات

در دلش ویران شد

خنده گل کرد بدان چهره وگشت

لقب روشن او روشنتر

سالها شد سپری

زیر انوار پر از جذبه عشق

من و او بشکفتیم

عطر بشکفتن ما

چون نسیمی آمد

در مشام گل یاس

یاس از شوق لبش می خندید

در شب و روز و سحر خوش بودیم

غافل از اینکه دلش بود حباب

آب آن چشمه دل بود سراب

وحباب قلبش با نسیمی ترکید

گنج عشقش پاشید

باد با خود بردش

گم شد اندر نفس سرد هوا

وکنون در دل  من یاد او مانده به جا.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 20:8  توسط مهناز  | 

یادت آید انشب؟

آن شب تابستان

که هوا پر شده بود

از نفس های پر از جذبه عشق

ونسیم خنک آخر شب

همچنان شانه مهر

میگذشت از خم گیسویت باز

شب پره های قشنگ

غزل عشق به گوش من و تو میخواندند

وبه فرمان پراز حکمت عشق

جان ما در هم بود

یادم آید آنشب

تو ومهتاب حجاب من بود

روح عصیانگر عشق

شاهد زمزمه های تن بود

پنجه گرم و ستایشگر عشق

می نوردید سراپای مرا

در سکوتی شیرین

میتراویدزلب قصه شیرین

دوچشم مهتاب

شاهد اینهمه  زیبایی بود

وتو نیز از سر لطف

می گشودی هر دم باغ آغوشت را

ومرا زان می ناب

می نمودی سیراب

آه . آن شب چه بود

اینک آن خاطره ها

بر حریر دل من

نقش جاویدان است.

اولین شام میان من و تو

رشته الفت ما را پیوست

رشته محکم مهری که دگر هیچگاهی نگسست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:15  توسط مهناز  | 

هم اینک آغاز کرده ام

تا تغییراتی بنیادین در زندگیم به وجود آورم.

پاره ای دیر یابند

پاره ای اندوه گینم می کنند

پاره ای با خطر همراهند

و بسیاری به معنای رنج های دم افزونند.

اما هر چه باشند

می دانم که از عهده بر می ایم

کسی چون تو را دارم

که در سختی و شادکامی

دیده بر من دارد.

همان است که استوار

مرا به پیش می راند....

                                " گیل نیشی مو تو "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 20:22  توسط مهناز  | 

در تکاپو ......

تا بهتر از آن باشیم که هستیم.

بهتر از این شیو ه ای  برای زیستن نیست.

                                       "  سقراط "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:9  توسط مهناز  | 

بهترین پاره زندگی

آن است که هماره

رو به فراز دارد

ودر تکاپوی رسیدن به نیکوترها.

                                      " جیمز . آر .میلر "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:6  توسط مهناز  | 

چنان توانایی که باور نتوانی کرد.

به کارهایی قادری که هرگز تصورشان نمی کردی.

به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان از انجام دادن ان هستی

توانایی هایت هیچ مرزی نمی شناسند.

میندیش که نمی توانی

بیندیش که می توانی.

 

                                         " داروین . پی .کینگزلی "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:1  توسط مهناز  | 

تا نکوشی در نخواهی یافت

واگر به تمامی نکوشی نکوشیده ای

آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی

هر آنچه در توان داری به کار می گیری

واگر با تمام وجود کوشیدی وباز

" ناکام " ماندی

زنهار که شکست نخورده ای

آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی

چه اهمیتی دارد که آنها چگونه اند.

از رسیدن است که می بالی

از کوشیدن است که می آموزی

واز رفتن است که پیروز باز می گردی .

 

                                                     " لین پارسونز "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 18:53  توسط مهناز  |