تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می روم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم ، تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ، ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگزیرم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که به پرهیزم من

 

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده بلب خونین دل

می روم ، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

                                                      فروغ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:24  توسط مهناز  | 

 

 

شادی شما ، اندوه نقاب برگرفته تان است .

 

و همان چاه که خنده تان از آن خیزد ، از اشکتان پر است .

 

چه دیگر تواند بود ؟

 

هرچه ژرفاتر اندوه در جانتان خیزد ، شادی بیشتر ی گنجایش خواهید داد.

 

مگر نه آن که آن قدح که شرابتان به آن نوشید روزی در آتش کوزه گر جوشید ؟

 

مگر نه آن که آن عود که دلتان آرام دارد ، همان چوب است که به تیغش تراشید ؟

 

آن دم که شادمانید در دل خود ژرف بنگرید تا که دریابید غم و شادی تان هردو از یکی است .

 

آن دم که در اندوهید در دل خود  باز بنگرید تا که دریابید شیون و شادی تان از برای یکی است .

 

برخی تان گویید " شادی از اندوه برتر است " و برخی دیگر " غم برتر باشد از سرور "

 

لیک بدان که این دو جداناپذیرند .

 

که با هم آیند و آن دم که یکی بر سفره ات پخته است ، دیگری بر بسترت خفته .

 

چه بسیار که چو میزان میان غم و شادی نوسان کنی ،

 

و فقط آن دم که تهی گردی ، پایدار و بی جنبشی .

 

آن دم که گنجور تو را به سنجش زر و سیمش برکشد ،

 

شادی ات یا که اندوهت برشود

 

یا که فروتر شود .

 

                                                               " جبران خلیل جبران "

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:11  توسط مهناز  | 

 

 

مشو ، مشو ، زمن خسته دل جدا ای دوست

مکن ، مکن ، به کف اندهم رها ای دوست

 

برس ، که بی تو مرا جان به لب رسید ، برس

بیا که بر تو فشانم روان ، بیا ای دوست

 

بیا ، که بی تو مرا برگ زندگانی نیست

بیا ، که بی تو ندارم سر بقا ای دوست

 

اگر کسی به جهان در ، کسی دگردارد

من غریب ندارم مگر ترا ای دوست

 

چه کرده ام که مرا مبتلای غم کردی ؟

چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست ؟

 

کدام دشمن بدگو میان ما افتاد ؟

که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست

 

بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل

بر غم دشمن ، شاد از درم درآ ای دوست

 

از آن نفس که جدا گشتی از من بیدل

فتاده ام به کف محنت میا ز ما ای دوست

 

چو از زبان منت هیچگونه سودی نیست

مخواه بیش ، زیان من گدا ای دوست

 

ز لطف گرد دل بی غمان بسی گشتی

دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست

 

ز روی لطف و کرم شاد کن به روی خودم

که کرد بار غمت پشت من دو تا ای دوست

 

ز  همرهی  عراقی  ز  راه  واماندم

ز لطف بر در خویشم رهی نما ای دوست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط مهناز  | 

 

 

دریغ و درد اسب بادپائی بود

 

مرا به وادی حیرت رساند و خویش گریخت

 

به این گناه که یک لحظه زندگی کردم

 

به چار میخ تباهی فلک مرا آویخت .

 

فسانه بود محبت چو قصه ی سیمرغ ، به هر دیار که رفتم

 

از او نشانه نبود به پشت هر در بسته سخن زمن می رفت .

 

ولی چو در بگشودم کسی به خانه نبود .

 

فریب بود محبت ، سراب بود امید

 

در این سراب و فریب آه . . .

 

جان هدر کردم .

 

شبی فسانه ی یک زن ، شبی حکایت دوست

 

در این حکایت و افسانه هم ضرر کردم .

 

به خیره سدره دشمنان شدم روزی زمن چو سیل گذشتند .

 

و سخت خندیدند چه سود پیکر من پیکری اثیری بود.

 

که دوستان وفادار هم نمی دیدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط مهناز  | 

 

سال نو مبارک

 

آخر این تیره شب هجر به پایان آید

آخر این درد مرا نوبت درمان آید

 

چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان

آخر این گردش ما نیز به پایان آید

 

آخر این بخت من از خواب درآید سحری

روز آخر نظرم بر رخ جانان آید

 

یافتم صحبت آن یار ، مگر روزی چند

این همه سنگ محن بر سر ما زان آید

 

تا بود گوی دلم در خم چوگان هوس

کی مرا گوی غرض در خم چوگان آید؟

 

یوسف گم شده را گرچه نیابم به جهان

لاجرم سینه ی من کلبه ی احزان آید

 

بلبل آسا همه شب تا به سحر ناله زنم

بو که بویی به مشامم ز گلستان آید

 

او چه خواهد ! که همی با وطن آید ، لیکن

تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید

 

به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب !

که نه هر خار و خسی لایق بستان آید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:26  توسط مهناز  | 

 

آسمان ، بارانی است.

 

ساعت دیواری – نیمه های شب را

 

تهنیت می گوید .

 

من چه تنها هستم

 

غم تنهائی را – با که می باید گفت

 

با اجاق خاموش ؟

 

باچراغی که در ان نوری نیست؟

 

پشت این پنجره ،باران غمی می بارد.

 

من غرورم ،گم شد

 

در هیاهوی بزرگ این قرن

 

در هیاهوی بزرگی که برای هیچ است.

 

چه کسی گفته است- که اکنون انسان

 

از برای انسان

 

تکیه گاه خوبی است؟

 

چه کسی گفته-مرا باور نیست.

 

آسمان ،بارانی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:43  توسط مهناز  | 

 

 

در کنج خانه ای خلوت ، جوانی نشسته بود و لحظه ای از میان پنجره ،  آسمان پر ستاره را

 

می نگریست و لختی ، به تصویر دخترکی که در دست داشت ، چشم می دوخت .

 

خطوط و رنگ های تصویر ، بر چهره اشمنعکس می شد و اسرار نهان این جهانی و پنهانی های ابدیت را

 

 بر او آشکار می ساخت .

 

تصویر زنی که با او به نجوا نشسته و دیدگانش را به جای گوش ها ، مخاطب قرار داده بود ،  تا به زبان

 

ارواح شناور در فضای اتاق ، با او سخن گوید و هستی او را به دل هایی بدل کند که به نور عشق ، 

 

روشنی یافته و به آتش اشتیاق گداخته شده اند .

 

ساعتی – که گویی دقیقه ای رویایی بیش نبود – گذشت . جوانک ، تصویر را پیش روی نهاد ، قلم و

 

کاغذی برداشت و نوشتن آغازید :

 

محبوب جانم !

 

واقعیت های بزرگ ، همان ها که بر طبیعت  چیره توانند شد ، با واژگان متداول میان انسان ها بازگو 

 

شدنی نیستند ، اما آرامش را مانند راهی در میان جان ها ، بر می گزینند و من در دل شب ، احساس آرامشی 

 

می کنم که گویی در صدد است تا عباراتی لطیف تر از آنچه نسیم بر صفحه ی آب می نگارد ، میان ما رد و

 

بدل کند و نوشته های دل ما را بر یکدیگر باز خواند ، اما چنان که خدای خواسته است که جان ها در بند

 

پیکره ها باشندعشق نیز مرا به بند واژگان کشیده است . . .

 

عزیزم ! می گویند عشق ، آدمی را در آتشی پر شرر می افکند ، و من دریافتم که لحظه های جدایی ،

 

نتوانسته اند خویشتن باطنی ما را از یکدیگر جدا سازند ، چنان که در نخستین دیدارمان دانستم که تو را از

 

 قرن ها پیش می شناخته ام ، و در واقع نخستین نگاهم به تو ، نخستین نگاه نبود . . .

 

عزیزم ! لحظه ای که دل های تبعید شده ی ما در جهان والا ، به یکدیگر نزدیک شدند ، لحظه ای بود ه

 

 باور مرا به ازلی بودن روح و جاودانگی آن ، تقویت کرد .

 

در چنین لحظه ای ، طبیعت ، نقاب از چهره ی عدالت محدود خویش – که ستم پنداشته می شود –

 

بر می گیرد .

 

عزیزم ، آیا گلستانی را که در آن ایستادیم و به چهره ی یکدیگر چشم دوختیم ، به یاد داری ؟ آیا می دانی

 

که نگاهت به من فهماند که محبت تو نسبت به من ، برخاسته از دلسوزی نیست ؟ همان نگاه هایی که به

 

من آموخت ، چگونه لذت هایم را بازگو کنم و به من فهماند بخششی که از عدالت سرچشمه می گیرد ،

 

والاتر است از آنچه که از نیکی بر می آید ، و محبتی که نتیجه ی تغییر شرایط باشد ، به مرداب شبیه تر

 

است .

 

عزیزم ! زندگی در برابر من ، جلوه گری می کند ، همان که آن را بزرگ و زیبا می پسندم ،همان که یاد

 

انسان را بزرگ می دارد و احترام و محبت او را بر می انگیزد ، همان که از لحظه ی دیدار تو

 

آغاز شد و من جاودانگی آن را باور دارم و مطمئنم تو نیز می توانی نیرویی را که خدایدر نهاد من به

 

ودیعت نهاده ،در قالب گفتارها و کردارهای بزرگ ، جلوه گری کنی ، چنان که  پرتو خورشید ،

 

گل های پاک نهاد را در دشت به رویش وا  می دارد  این گونه ،عشق من برای دیگر نسل ها باقی

 

می ماند و چندان فراگیر می گردد گه خودخواهی بدان راه نخواهد یافت ، و در همان حال ، چنان تعلق

 

 به تو خواهد داشت که از ابتذال دور خواهد ماند . . .

 

جوانک این را گفت و به آرامی در اتاق به راه افتاد و از پنجره ، ماه را که از پس افق برآمده

 

 

و به پرتو لطیف مهتاب ، فضا را آکنده بود ، نگریست ، لحظه ای بعد ، در انتهای نامه چنین اضافه کرد :

 

عزیزم ! مرا ببخش که تو را با ضمیر " تو " خطاب کردم . حال آن که تو ، نیمه ی  دیگر وجود منی ، که

 

 از لحظه ی آفرینش به دست خدا ، آن را گم کرده بودم .

 

                                                                      " جبران خلیل جبران "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:27  توسط مهناز  | 

 

 

تقدیم به کسی که بسیار . . .

 

 

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی روئید

و نسیم سبزی تار و پود خفته ی مرا لرزاند

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن رویا ها فرو نبرده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد .

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .

و هنوز من پرتو تنهای خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد .

و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را به وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:32  توسط مهناز  | 

 

 

 

 مرداب اتاقم کدر شده بود .

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم .

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد .

در باز شد.

و او با فانوسش به درون وزید .

زیبایی رها شده ای بود .

و من دیده به راهش بودم :

رویای بی شکل زندگی ام بود

عطری در چشمم زمزمه کرد .

رگهایم از تپش افتاد .

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد .

در شعله فانوسش سوخت :

زمان در من نمی گذشت

شور بر هنه ای بودم .

او فانوسش را به فضا آویخت .

مرا در روشن ها می جست .

تار و پود اتاقم را پیمود .

و به من راه نیافت .

نسیمی شعله های فانوس را نوشید .

وزشی می گذشت .

و من در طرحی جا می گرفتم .

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا شدم .

پیدا ، برای که ؟

او دیگر نبود

آیا با روح تاریک اتاق آویخت ؟

عطری در گرمی رگهایم جا به جا می شد .

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد .

و من چه بیهوده مکان را می کاوم .

آنی گم شده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:47  توسط مهناز  | 

 

 

" بده . . . بد بد . . . چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ . . . "

 

" کرک جان ! خوب می خوانی .

 

من این آواز پاکت  را درین غمگین خراب آباد ،

 

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .

 

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .

 

بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار .

 

کرک جان ، بنده دم باش . . . "

 

" بده . . . بد بد . . . ره هر پیک و پیغام و خبر بسته است .

 

نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست .

 

قفس تنگ ست و در بسته ست . . . "

 

" کرک جان ! راست گفتی  ، خوب خواندی ، ناز آوازت ،

 

من این آواز تلخت را . . . "

 

" بده . . . بد بد . . . دروغین بود هم لبخند و هم سوگند .

 

دروغین ست هر سوگند و هر لبخند و حتی دلنشین آواز جفت تشنه پیوند . . . "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 18:42  توسط مهناز  |