تبليغاتX
اشتروت

اشتروت

 

 

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می کنند انسانهای منطقی هستند .

 

کسانی که برعکس عقربه های ساعت امضاء می کنند دیر منطق را قبول می کنند

و بیشتر غیر منطقی اند .

 

کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند .

 

کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسانهای منظم هستند .

 

کسانی که با فشار امضاء می کنند در کودکی سختی کشیده اند .

 

کسانی که پیچیده امضاء می کنند شکاک هستند .

 

کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زنند شخصیت

خود را نشناخته اند .

 

کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند ُ کسانی هستند که می خواهند

به قله برسند .

 

کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند .

 

کسانی که در امضای خود فامیل می نویسند دارای منزلت هستند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:51  توسط مهناز  | 

 

یکی بود ، یکی نبود . 4 شمع به آهستگی می سوختند

 

و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید .

 

شمع اول گفت : " من صلح و آرامش هستم ، اما هیچ کس

 

نمی تواند شعله منرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به

 

زودی می میرم " سپس شعله صلح و دوستی به آرامی

 

ضعیف شد تا به کلی خاموش شد .

 

شمع دوم گفت : " من ایمان هستم ، برای بیشتر آدمها

 

دیگر ضروری نیستم پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم "

 

سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت .

 

شمع سوم با ناراحتی گفت : " من عشق هستم ولی توانایی

 

آنرا ندارم که دیگر روشن بمانم ، انسانها منرا در حاشیه

 

زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند

 

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود

 

عشق بورزند " ! طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد .

 

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و 3 شمع خاموش را دید

 

" چرا شما خاموش شده اید ، شما قاعدتا" باید تا آخر روشن بمانید " !

 

سپس شروع به گریه کرد .

 

آنگاه شمع چهارم گفت : " نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می

 

توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم ، من امید هستم " !

 

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید کودک شمع امید را برداشت

 

و بقیه شمع ها را روشن کرد .

 

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:59  توسط مهناز  | 

 

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : شادی ، غم ، غرور و عشق و . . .

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ، همه ساکنین جزیره

قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق میخواست تا آخرین

لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود .وقتی جزیره به زیر آب فرو رفت عشق

 از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او

گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه ! من مقدار زیادی

 طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد .

پس عشق از غرور که با 1 کشتی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست .

غرور گفت : نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و

کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .

غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم .

 غم با صدای حزن آلود گفت : آه عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها

باشم . عشق اینبار سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق شادی

و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بالاتر

می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا

عشق ، من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش

کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک

کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد

کسی که جانش را نجات داده بود ، چقدر برگردنش حق دارد . عشق نزد علم

 که مشغول حل مساله ای روی شنهای ساحل بود ، رفت و از او پرسید : آن

پیرمرد که بود ؟ . علم پاسخ داد : زمان ! . عشق با تعجب گفت : زمان ؟ ! اما

چرا به من کمک کرد ؟ . علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : " زیرا تنها

زمان قادر به درک عظمت عشق است " .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:31  توسط مهناز  | 

 

آنتونین بارتوشک

 

( چکسلواکی )

 

متولد : 1921

 

 

تمامی دنیا

 

گورستان عظیم

 

                   عشق است .

 

درختان سبز کنا ردیوار

 

در رویای نسیمی اند

 

که در خواب رفته است

 

                        تا ابد .

 

سپیده دمان

 

باریکه ای از نور خورشید اینجا می افتد

 

تا شامگاهان

 

آخرین بار

 

         نام مرا بر روی گورم روشن کند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:35  توسط مهناز  | 

اسماعیل شاهرودی ( آینده )

تولد : ۱۳۰۴ ُ دامغان

وفات : ۱۳۶۰

 

رویای تلخ

 

گردنم منتظر حلقه دستان تو بود

( بر سر چشمه خواب )

لیک دیدم به دو چشم نگران

دستهای تو گذشت

همچو آبی که روان بود به سوی دگران !

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:22  توسط مهناز  | 

 

 

دوستی ازدواج روح است ، و در آن طلاق و جدائی جایز نیست .

حضرت علی ( ع ) فرموده اند : " با مردم آنچنان بیامیزید که در حال ادامه زندگی با شور

و اشتیاق در اطرافتان بچرخند ، و چون جهانرا بدرود گفتید ، برایتان بگریند " .

زنده شود هر پیش دوست بمیرد                      مرده دل است آنکه هیچ دوست نگیرد .

ای دوست :

 

v     وقتی در مسئله مرگ می اندیشم ، می دانم که این گذرگاه زندگی برای هیچکس

قرارگاه ثابتی نبوده و هیچکس با آب زندگانی دست نیافته است که بتواند خود را از

پنجه های خونین و هول آور مرگ برهاند .

v     می دانم که ما همه در یک مسیر پیش می رویم که پایان آن مشخص ولی گنگ است .

v     می دانم که ما همه می رویم و خاک می شویم تا از تربت ما همه خار و لاله بروید.

v     اما ای دوست ، این پرده نشینی تو در دل خاک ، روح و روانم را که لبریز از مهر تو

بود ، آنچنان آتش زد که گوئی روحم را در کالبد زنده ام نابود ساخت گرچه فنا و بقاء

در نزد ما یکسان بوده و مرگ را یارای آن نیست که روح ما را از هم جدا سازد ، اما براستی

زود بود که دست تطاول به دامن تمنیات ما نرسد و اشتیاق ها و شورهای دوستانه ما به دیار

نیستی رهسپار گردد .

v     ای دوست ، گوئی هنوز مرگت را باور ندارم .

v     مگر نمی دانستی ، پس از تو جز اشک و آه مونسی دیگر نخواهم داشت .

v     مگر در وفایم شک و در خلوصم شبهه داشتی . . . ؟

v     پس چه شد که مرا بدینسان ترک گفتی و چراغ زندگیم را به خاموشی کشاندی !

v     چرا در دریای غم رهایم ساختی و به تنهائی سفر کردی .

v     چرا مهر سکوت بر لب نهاده و پاسخ نمی دهی ؟

v     شگفتا ! اکنون که تو در مغاک خاک تیره رخ نهان ساخته ای ، این چراها برای کیست

 و برای چیست ! ! ؟

v     اما باید بگویم ، با مرگ تو ای دوست شادی دوست بودن و دوست داشتن از من گریخت

و ازاین پس باید هماره با حیرت و حسرت لحظه های از دست رفته درگیر باشم .

هر لحظه که بی تو می رود عمر               مرگ است به نام زندگانی

v     ای دوست بی نظیر ، در تمام این مدت هروقت مهربانیهای ترا به یاد آورده و چهره

خندان و محبت آمیز ترا در نظر مجسم ساخته ام ، خود را بر روی بالهای فرشتگان و سپس

در آسمان یافته ام ، اما چون به یاد می آورم که تو خونسرد و بی اعتنا در بهشت جاویدان

غنوده ای، اما نمی دانم مرا نیز به یاد داری ، یا نه ؟ !

حیف در چشم زدن صحبت یار آخر شد            روی گل سیر ندیدیم و بهار آخر شد .

v     اکنون که غم مرگت چون دریای متلاطمی در دلم موج می زند و مغزم را می فشارد

هر دم به حال مرگ و تباهی درآمده ، چنین در می یابم که پس از مرگت جز یاد خدایتعالی

و توجه به مشیت الله ، هیچ چیز را برای تسکین دل کافی نیابم .

تنم بریزد و خاکم به باد داده شود           هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست !

v     پس من می روم ، تو در اینجا بمان و قالب خاکی را بر خود هموار کن ، تا صورت

بهشتی را باز یابی .

v     من از آفریدگار جهان مسئلت دارم که عبور ترا از عبور گاهت آسان فرماید تا این

فنایت به بقا بدل یابد .

v     اینجا که مدفن نیست ، دیار نیستی است .

v     اینجا عالم سکوت و مرگ است .

زندگی بود آنچه با تو گذشت           به جز آن هرچه بود ، خوابی بود .

 

                                                                " محسن طالعی نیا "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 13:40  توسط مهناز  | 

 

 

v     عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست

می گیرید.

v     تنها راهی که به شکست می انجامد ، تلاش نکردن است .

v     امید ، درمانی است که شفا نمی دهد ، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم .

v     بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید ، یک شمع روشن کنید .

v     برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست .

v     وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد ، بخاطر این است که شما چیز زیادی

از آن نخوسته اید .

v     در اندیشه آنچه کرده ای مباش ، در اندیشه آنچه نکرده ای باش .

v     امروز ، اولین روز از بقیه عمر شماست .

v     انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

v     آنکه می تواند به نیکی دیگران ناسپاس باشد ، از دروغ گفتن باک ندارد .

v     هرکس ، آنچه را که دلش خواست بگوید ، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود .

v     اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید .

v     از لجاجت بپرهیزید که آغازش جهل و پایانش پشیمانی است .

v     خانه ات را برای ترساندن موش ، آتش مزن .

v     خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ، ولی آنرا داخل لانه اش نمی اندازد .

v     آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید .

v     کسی که در آفتاب زحمت کشیده ، حق دارد در سایه استراحت کند .

v     اگر خود را برای آینده آماده نسازید ، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به

 گذشته هستید .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط مهناز  | 

خواب دیدم مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

 

روی من خروارها از خاک بود

وای ! قبر من چه وحشتناک بود

 

تا میان گور رفتم ، دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را ، گل گرفت

 

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت ، سوت و کور و تنگ بود

 

ترس بود و وحشت تنها شدن

پیش درگاه خدا ، رسوا شدن

 

هرکه آمد پیش ، حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

 

ناله میکردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم در پی یک جرعه آب

 

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

 

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست ؟

آن یکی فریاد زد رب تو کیست ؟

 

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک به یک ببر

 

گفتنم عمر خودت کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

 

ما که ماموران حق داوریم

تک تو را سوی جهنم می بریم

 

نا امید از هرکجا و دل فکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

 

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

 

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

 

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه به گوش

 

لب که نه ، سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

 

بر سرش دستمال سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

 

کی به زیبایی او گل می رسید ؟

پیش او یوسف خجالت می کشید

 

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت حق آفرین

 

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

 

غرق حیرت داشتم این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه؟

 

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

 

سوی من آمد ، مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

 

گفت : آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را !

 

اینکه اینجا چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

 

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد ، شیرش داده است

 

اینکه می بینید در شور است و شبین

ذکر لالائیش بوده " یا حسین "

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

 

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

 

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

 

اینکه در پیش شما گردیده اید

جسم وجانش بوی روضه می دهد

 

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

 

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

 

اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر نمازش بوده است

 

اقتدار بر خواهرم زینب نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبد

 

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

 

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

 

تاکه دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

 

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

 

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

 

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

 

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

 

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

 

باز بالاتر  به روز سر نوشت

می شود همسایه من در بهشت

 

آری آری هر که پابست من است

نامه اعمال او دست من است .

                                                                 " التماس دعا "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 15:52  توسط مهناز  | 

 

 

منوچهر آتشی

 

تولد : 1310 ، دشستان

 

نه گل ، نه شراب

 

مهی ناپیدا ابر باغ ها و خانه ها

 

و آوازی که از زمین می جوشد

 

بی طنین چون نمک از دریا

 

چگونه برانمش از در ؟

 

محنت

 

بومی این خانه است و چادرهایش را

 

هرجا دلش بخواهد برپا می دارد

 

چادرهایی از جنس آه . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:52  توسط مهناز  | 

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت

 

نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه ی چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند

 

و زیبا شد ، و سرشار از شادی های شگرف .

 

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ، و جهان گرداگردمان را هم دوست

 

می داشتیم ؛ زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان

 

شده بود .

 

هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم ، روزهامان پرواز می کردند و شب هامان

 

آکنده از رویا بودند ؛ زیرا که اندوه زبان گویایی داشت ، و زبان من هم از اندوه گویا

 

شده بود .

 

هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم ، همسایگان ما کنار پنجره هایشان

 

می نشستند و گوش می دادند ؛ زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ

 

ها مان پر از یادهای شگفت .

 

هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم ، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند

 

و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند . بودند کسانی که از دیدن ما غبطه

 

می خوردند ، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم .

 

ولی اندوه من مرد ، چنان که همه چیزهای زنده می میرند ، و من تنها مانده ام

 

که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم .

 

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند .

 

هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

 

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند .

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند " ببینید ،

 

این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است . "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:50  توسط مهناز  |